قایقم را شکستند اهریمنان،

خورشیدم را بربودند ز مهتاب بی خبران.

آری،

مردمان تاریکند،ولی،نه به تاریکی شب،که در آن زهرقسم فلک بدرخشد گهری؛

بل به تاریکی غم،که در آن هیچ،به جز نم چشمان تو نیست

یک سؤال،یک سکوت؛

هیچ دانی که چراپنجره خون خواه من است؟

یا که آن ساحر تاریکی ها،به کدامین گنهم می درد این قلب مرا؟!

گویمش،آتش جان:سخنی،درد دلی؛که برآرد زین دل آشفته به عشقت،شرری؛

ولی افسوس به کارم که ندارد ثمری؛

گویدم:ای دل دیوانه،که دیر،فکر آتش زدن این دل دیوانه شدی.

آری،قایقم را شکستند،ولی،چه کسی می داند؟!که خدا،آن که بنشسته در آن ساحل نور؛

تاابد،تاانتها،همدم این دل بیمار من است.